zendeghiye man

.: هوم :.
.: آرشيو :.
.: ايميل :.
 
 

اين دل مرده اش به!

 
پنجشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٤

با درود

اميد وارم شادمان باشيد و مرا از ياد نبرده باشيد و اميد دارم که من هم وفای عهد کنم و از اين پس بنويسم.

مانند پس از هر دوره غيبت ابتدا شرح حال ميدهم:

خسته ام و آشفته و افسرده. تا کنون چنين نبوده ام که از دلدادگی و عاشقی پشيمان شده باشم اما به جايی رسيده ام که به خدا دعا ميکنم اين حس را از من بگيرد!

نمی خواهم کسی را دوست بدارم و آنهايی که دوست ميداشتم به ياد آورم!

آرزو دارم نگران سرنوشت ساشا نباشم به به ياد مهربانی هيچ يک نجوشم ! و برای يافتن دست ياری نکوشم! و...به اين گونه امور جامه همت نپوشم!

وقتی ناسپاسند و کوته بين و توان درک محبت و صداقت مرا ندارند قلب من مرده اش به!

ميگويم قلبم بميرد که خودم به ناچار زنده ام ولی دل را به اختيار ميميرانم! تا کنون جز همين آخری که موجب سر خوردگی ام شد هر چه اراده کرده ام به انجام رسانده ام! پس بايد  به خودم هم ثابت شود سعيد هنوز همان است که بود؟! يا در مانده ای ناتوان؟

من دل شيدا را ميکشم! زبان غزلش را بريدند شور اميدش را خشکاندند و هيجانش را پيچاندند ... لبخند نگاهش هم مرد

کنون ميگريم در ۳۲ سالگی ! من !! من مغرور و مدير! و با بی آبرويی مينگارم شرح پريشانی خلوتم را!

اگر ميخواهم توانم نميرد و همان سعيد مسلط بر امور باشد که در اين جسم زندگی ميکند و نفس ميکشد بايد دل را کشت!

 به انجام ميرسانم و بر ميگردم

به زودی!

پيروزيم را دعا کنيد

بدرود 

x
 

 

 

 
یکشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٤

دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع

گر چه دربانی ميخانه فراوان کردم

روزگاريست که من بعد از گذشت نزديک به سالی آشفته تر -شوريده سر و بی سروسامان

سرگردانم

رو به خدا دارم و چشم اميد به رحمتش .که شايد بر من رحم آورد که دلدادگی موهبتی الهی ست و سزاوار کرم ونه عقوبت! و مرا نصيب از عاشقی درد بود و هجران

گر چه روز های شادش را سپاس گذارم

مرا دعا کنيد

x
 

 

 

 
پنجشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۳

سلام

برای دوستان نیکبختی و سلامتی آرزو دارم

از یاداشت قبلیم مدتی میگذره و من از عذر خواستن هم شرمسارم! دلایل تاخیر و کم کاریمو توضیح داده ام ولی بد نیست دوباره اشاره ای داشته باشم تا دوستانی که لطف میکنن و سر میزنن و از مطلب جدید اثری نمی بینن هر چند بزرگوارند ولی منو سرزنش نکنند( هر چند که خوشحال میشم تذکر بدید که بدونم هستند همراهانی که باید براشون بنویسم ) در هر صورت من محل کارم با شهر محل سکونتم(یعنی سکونت خانوادم) متفاوت هست و ساشا هم در شهر دیگه ای به همین دلیل وقتی مرخصی میرم هزار کار عقب مونده دارم و ده هزار تکلف دیدارو بیش از همه اینها عطش همنشینی با خانواده و دوستان این موجب میشه که در اون ایام وقتی واسه بلاگ نگذارم و هنگامی هم که سر کارم که خوب از بامداد تا شامگاه درگیرم و بعد خسته از کار و... حالا هم که دارم مینویسم سر کارم هستم و دارم از زمانی که به خاطرش حقوق میگیرم واسه کار دیگه ای (سوء )استفاده می کنم!

وای چی بگم از دست خودم! بسکه تاخیر میکنم هر بار به جای نوشتن خاطرات ناچارم گزارش حال بدم! در هر صورت بیست روز پیش بود ساشا تماس گرفت که من فاصله بین کنکور آزاد و سراسریم که همزمان میشه با مرخصیتو میام پیشت واسم بلیط تهیه کن ومن ذوق زده و هراسان از اینکه با این زمان تنگ و بازار گرم بلیط چه کنم؟! تماس گرفتم به همون دوستم که قبلا هم همین زحمتو تقبل کرده بود و سفری که در اسفند ماه ساشا به شهر ما داشتو اون برنامه ریزی کرده بود این دوستم همخونه دوران دانشجوییم هست و در ادامه خاطرات از اون بیشتر خواهم گفت؛ باری به قدری دیر شد که با اونا تماس گرفتم که بلیط رو از طریق هواپیما بفرستید تهران و ساشا همون روز حرکتش بره از فرودگاه تحویل بگیره و بپره بیاد تو بغل من!(من این تهرانودوست دارم! چون وسط ایران قرار گرفته و هر موقع که ساشا و من همو ببینیم یا یکیمون از این شهر میگذره یا اینکه اصلا موعدمون این ابر شهره) ما 5/4 روزی با هم بودیم ولی خوب بدیهیه که من شبا خونمون میخوابیدم و اون هتل , به جز شب آخر که هر دو تهران بودیم و پیش هم که به علت دلخوری ای که واسش پیش اومد شب بسیار بدی بود هر چند که علی رغم اینکه تو این سفر خیلی اذیت شدم از همون اولش که گریز و جیم زدنهای من از خونه واسه پیش ساشا رفتن منو با خانواده درگیر کرد و مستمر پیش ساشا نبودن هم باعث گله مند شدن اون؛ باز هم خدای را سپاس گذارم که دیدمش چون دیگه واسم دلی نمونده بود که ازدلتنگیش یه ذره بشه! از دیدنش بوسیدنش و بوییدنش جانی دوباره یافتم( مرده بدم زنده شدم)

 داستان مشکلی رو هم که با هم پیدا کردیم باید در ادامه سر گذشت و در فصل مربوط به ساشا گفت که میماند برای بعد ها(فقط بگم که مقصر من بودم نه اون و گناه او همین که تازگیها کمی بی مهر شده)

تا بعد شاد باشید                          

 

x
 

 

 

 
جمعه ٢ امرداد ،۱۳۸۳

سلام دوستان و امید وارم شاد و موفق باشید

 در یادداشتی توضیح دادم که مواردی را (دو متن) تهیه کرده بودم تا وقتی که دسترسی به اینترنت دارم روی بلاگ بگذارم ولی متاسفانه  در رفت و آمد و سفر گم شد!( یک ضرب المثل میگه المسافر کالمجنون) این موضوع جدا از اینکه برنامه منو به هم زد یعنی چون میدونستم وقت کم میارم واسه همین در سر فرصت پیش بینی کارو کرده بودم و بعد... ؛ باعث سر خوردگی من  شد و هم نگرانیم که مبادا توی خونه برادر یا خواهرم باز کنن و متنو بخونند ولی در هر صورت خود کرده را تدبیر نیست!

به سبب فاصله ای که افتاد و بنا به سنتی که دارم بهتر میدونم کمی از حال و روز بنویسم وبعد بپردازم به گذشته ها و چه شروعی زیبا تر از یاد او کردن.......

دو ماهی هست که ندیدمش  تقریبا و در این مدت به  هم ایمیل میزدیم و تلفنی صحبت میکردیم تا کنکورش زیاد نمونده و داره درس میخونه از سویی هم, اسباب کشی کردند و مشغول تجهیز خونه جدید هست این دو موضوع باعث شده که فکری که ذکرش سعید بود و ذهنی که مشغولیتش فقط و فقط من؛ معطوف سمتی دیگر گردد ولی من که, زنجیری همان زلفم هنوز! احساس دو گانه ای دارم, اگر هنوز همانگونه سودایی و شیدایی و مجنون من بود درسش زیان میدید و از این روی شیوه جدیدیش خرسندم می کنه و از دیگر سو آموخته عشق سوزانش شده ام و هنگامی که میبینم برابر سوز من سازی و مطابق نیازم نازی نیست رنج که نه زجر میکشم .و دردمندانه مترنم که :از دل برود هر آنکه از دیده برفت...

و باز از خود میپرسم پس چرا نه من اینگونه ام و میبینم چون او همواره در نظرم برابر است...

ساشا میگه عزیزم من کنکور دارم درکم کن قبول دارم که کمی سرد شدم ولی من شرایطم خاصه الآن... و من متوجه میشم چی میگه و شرایطشو ممیفهمم ولی درک نه!

و عجیب هم نیست 12 سال پیش که کنکور میدادم و در شرایط امروز اون بودم هم نتونستم موقعیت خاص خودمو درک کنم!!

با خودم می اندیشم علی رغم اینکه گمان دارم در مکتب عشق آموختنی ها را آموخته ام و امروز آبدیده عشقم و نگاهی نو دارم به آن ولی:

آشفته طره جانانه ام هنوز

دست از دلم بدار که دیوانه ام هنوز

در پناه یزدان شادمان باشید

سعید

 

x
 

 

 

 
دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۳

سلام

گفتم که به تعارفش جواب منفی دادم با اینکه مصرانه اصرار می کرد ؛ناگهان گفت امروزهیچ  کسی خونه نبود ؛ منتظر جواب نشد ورفت  داخل و من پشیمان از زیاده روی و خجالتی بودنم با خودم فکر می کردم آخه می رفتی تو چی می شد می نشستین تو اطاقش شاید می شد کمی هم نز دیکش بشی و نوازشش کنی یا حتی ببوسیش (در اون لحظات اون کنارم نبود و کمی حالتهای عشق افلاطونی من فرو کش کرده بود و داشتم حسابگرانه و زمینی می اندیشیدم) با خودم گفتم وقتی اومد می گم عجله داشتم ولی نظرم بر گشت می آم تو و کمی هم پرنده خیالم پیشروی کردو اونو در حالی که بوسه میداد می دیدم و خودم هم... در عرش بودم.................

 

یکهو صداشو شنیدم در حالی که تقریبا پشت در نیمه باز ایستاده بود و دستشو که نوار توش بود بیرون آورده بود من سرمو بالا کردم چون دو پله هم با من اختلاف ارتفاع داشت گفت: کاش می آمدی و لبخندی خاص به همراه چشمکی چاشنی جمله اش کرد و ... همین کارو خراب کرد و بیاز منو از خود بی خود کرد یکهو هول شدم یخ کردم سریع دستمو دراز کردم نوارو گرفتمو گفتم نه ممنون و مثل کسی که فرار می کنه سریع رفتم سمت خونمون خونه اونا سر نبش کوچه بود و من از همونجا می پیچیدم و دیگه بهش دید نداشتم ولی اگر هم میشد در اون حال و احوال من پشت سرمو نگاه نمی کردم .

بعد ها که به این موضوع فکر می کردم با خودم می گفتم در اون شرایط قیافه اون چه حالتی داشته ؟نا امید؟عصبانی؟متعجب؟با حس درک شرایط و احساسات من؟یا اینکه منو دیوانه می پنداشته؟!

در هر صورت بعد از این ماجرا با اینکه روابط ما تغییری نکرد ولی اون دیکه هیچگاه اینقدر پیشروی نکرد و مورد دیگه اینکه چرا جمله هاش ماضی بود یعنی در هر مرحله اونهم نا امید از ادامه مسیر از جانب من سعی می کرده حد اقل حجتو بر خودش تموم کنه که کوتاهی نکرده و هر کاری ازش بر می آمده برای جدی تر شدن روابطمون انجام داده دقت کنید بعد از اینکه اصرار کرد و من گفتم نه گفت" امروز کسی خونه نبود" و در آخر هم"کاش می آمدی" هر چند این جمله سنجی ها کمی گزاف به نظر می رسه ولی من هنوز هم اعتقاد دارم هر حرکت و کلام آن خداوند زیبایی و نیکی قابل تفسیره و دلیل و علتی داشته.

در هر صورت بعد از این ماجرا من ضمن اینکه حسرتمندانه می اندیشیدم ای کاش اون نگاه و لبخندو چشمکو با هم به سوی من شلیک نمی کرد که در این صورت من خودم عزم پیشروی داشتم ؛ با خودم عهد کردم بعد از این عاقل باشم!! که خوب این خودش تغییر در اندیشه, نگاه به عشق و سر انجام اصلاح رفتار به دنبال داشت.

تا وقتی دیگر؛سر بلند باشید

(من از راهنمايی همه دوستان تشکر می کنم ولی می خواستم فقط يک آدرسو پاک کنم با روش گفته شده همش پاک شد.. منظورم مسيرcontent هست)

x
 

 

 

 
پنجشنبه ٤ تیر ،۱۳۸۳

با سلام

از دوستان تشکر می کنم که به من لطف دارندوادامه می دم داستان زندگیمو:

من به درخت اقاقیا خیلی علاقه دارم اون مسیری که ما با هم پیاده می رفتیم و به خونه اونا می رسید سر تا سر اقاقیاست فصل گلش که میشه( بهار)عطر و طراوت و خیال انگیزی خیابون وصف کردنی نیست,حالا تصور کنید من شیدایی و اونو چنین حال و هوایی ! هنوز هم یاد آوری اون زمان برام حلاوتی بی اندازه داره.

گفته بودم که وقتی به خونش می رسیدیم دست منو تو دستش می گرفت (یعنی وقتی دست می دادیم خدا حافظی کنیم رها نمی کرد)با چشای سیاه درشتش خیره نگاهم می کرد و حرف می زدیم و خوب می دونست با این کارش و این تماس کوچولو و توجه کردنهاش منو به عرش می بره؛ دو مرتبه هم هرم نفسش که می خورد به صورتم و منو از خود بی خود می کرد دستمو کشیدم و با عجله فرار کردم چون هر آن ممکن بود همون وسط خیابون بچسپم به اون لب قرمز خوش حالتی که نگاهم بین اون و چشماش در رفت و آمد و مسحور بود.

واقعا منو جادو کرده بود با اخلاقش, با زیباییش و با رفتارش که مملو از فهم و شعور بود جوری شده بود که خداوندگار من شده بود می پرستیدمش ، کلام و نظرش برام وحی منزل بود به همین دلیل بود که نمی تونستم اون ساحت قدسی رو آلوده به تمنیات نفسانی کنم

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محب صادق آنست که پاکباز باشد

و من پاکباز بودم و قانع به گناهی در حد نظر بازی و" کیفیت چشم" او مرا بس بود...

روزی بنا بود (به گمانم نوار کاستی) به من بده رسیدیم درخو نشون گفت بیا تو ؛ همیشه تعارف می کرد و می گفت نمی آیی تو خونه و بسیار می شد که من به شوخی پاسخ می دادم نه اینجور که نمی شه باید سفره  پهن کنی ازم همه جور پذیرایی کنی و... اون هم می گفت خوب حالا تو کوتاه بیا به چای و شیرینی رضایت بده تا بعد و من هم با شیطنت می گفتم من آدم قانعی نیستم و به صورتی کنایی اضافه می کردم باید همه جوره ازم پذیرایی کنی , لبخندی می زد و در حالی که چشماش برق خاصی داشت می گفت چشم اینم به موقش یه روز واست مهمونی می گیرم, حالا تشریف نمی یارید؟! من می گفتم نه! و کلی هم به خودم افتخار می کردم که منظورمو رسوندم و حرفمو زدم!وهم حالتی ایجاد کردم که رفتنم به خونش اتفاق و شرایط  خاصی تلقی بشه که باید قدر دونست و ازش به بهترین وجه همه استفاده رو برد.... و همین هم بود . قبلا هم گفتم تا یه جاهایی پیشروی سریع و خوبی داشتم  اما من پای عمل که می رسید کم می آوردم یعنی باید حد اقل یک متر با من فاصله داشت که مغزم درست کار کنه نزدیک تر که می آمد موجش منو می گرفت و پاک قاطی می کردم!!

تا بعد خدا نگهدارتان

x
 

 

 

 
یکشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸۳

سلام دارم خدمت دوستان و همراهان

نمی دونم چه خاصیت معتاد کننده ای داره این بلاگ نویسی که بعضی ها رو اسیر میکنه و بر پاره ای افراد بی تاثیره تقریبا 15 ماه پیش ساشای عزیزم کارو شروع کرد و بعد از کمتر از دو ماه من ادامه دادم حالا با کامیوتر محل کارم ادامه میدم که غیر از خودم کاربر های دیگه ای هم داره, بیام توی بلاگ؛ آدرسش توی آدرس بار میمونه و ...!! موقع تایپ کردن, دوستان کنجکاوی می کنن که داری چی مینویسی اینهمه وقت؟ و هزار مشکل دیگه, کمبود وقت هم که درد بی درمان ما ایرانی های بی برنامه هست !

 اگر history رو پاک کنم که میگن به به حضرت اجل رفته بودن سایت های پورنو و...(اگر کسی  بگه چطور باید یک آدرسو از آدرس بار حذف کنم ممنون میشم)

در هرصورت بیش از یک ماه میگذره که به روز نکردم و در این مدت  1.5 روز با ساشا بودم که هر چند با هم بودن حلاوتی وصف نا پذیر داره ولی میگذارم برای محل خودش و سعی میکنم و امیدوارم که بتونم خاطراتو ادامه بدم چون در هر صورت سبک و سیاق این بلاگ بر این استوار شده ومن از ناتمام گذاشتن بخشی از خاطرات که مربوط به 18 سالگیم بود هم احساس شرم میکنم و از دوستانی که سر میزنند و میبینن خبری نیست عذر خواهم ؛ هم اینکه برای شخص خودم هم حالت خوش آیندی نداره پاره پاره و نا منظم کار کردن . از اینرو یه بار خودم مرور می کنم مطالب قبلی رو !!(آخه رشته کار از دستم خارج شده!) و بعد ادامه می دم و به یاری پروردگار به زودی

پیروز باشید و خدا یارتان

 

  

x
 

 

 

 
جمعه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳

سلام امید وارم شادمان و سلامت باشید . حال خوشی ندارم آخه مدتی هست ساشای عزیزمو ندیدم و دلتنگیم بیش از اونی هست که خودم انتظار داشتم اصلا دستم به کار نمی ره تقریبا هر روز به بلاکم سر زدم ولی اینکه بنشینم و مطلب بنویسم خودش حوصله ای جدا گانه می طلبه خاص اینکه زنده کردن خاطرات قدیمی هم خالی از ملال نیست یعنی(ساشا نفهمه ناراحت بشه !اینو در گوشی میگم)آدم هیچگاه نمی تونه خودشو از قید عشقهای قدیمی آزاد کنه حد اقلش اینه که در مواردی که منجر به سر خوردگی شده باشه تبدیل به نفرت میشه یعنی اون فرد به هر حال در ذهن جایگاه علطفی ویژه ای حتی به شکل تنفر اشغال کرده. در مورد من که خدا را شکر هیچگاه عشق به نفرت تبدیل نشده و شاید اون عوالم سودایی و شیدایی فرو کش کرده باشه(که قطعا همین طور هست)ولی محبت و علاقه ام نابود نشده خصوصا در مورد همین شخصی که داشتم خاطراتمو در موردش می نوشتم از این جهت که همانطوری که گفتم هیچگاه حرکتی نکرد که موجب رنجش من بشه و حتی عاشق آزاری های معمول خوبرویان که منشا ناز دارن رو هم بر من روا نمی دید گاهی با خودم فکر می کنم که اون موقع 18 سالش بود چگونه می شه که با منطق امروزی من که 30 سالم هست هم هیچ انتقادی بر اون روا نیست؟ بنا نداشتم تمجید بی اندازه کنم و شاید ذهنیت هایی ایجاد کنم ولی وقتی به اون فکر می کنم بی اختیار در گیر این افکار میشم و شاید بد هم نباشه چون امروزه  در انسانهایی با گرایش های از نوع همجنس گرایی متاسفانه سر گشتگی, افسردگی یا لجام گسیختگی به معنی زدن به اون در و با تمامی معیار های معقول جامعه متفاوت بودن به وفور دیده  میشه ولی اون در همه موارد موفق و در حد کمال بود معقول و مطلوب و حتی بسیار شاد و سر زنده ,موردی که اکثر دوستان فاقد اون هستند و شاید خود من هم(یعنی حد اقل الان که دلتنگم و کمی افسرده)

خوب چون غیبتم کمی طولانی بود یک گزارش مختصر هم از خودم میدم:

با ساشا فقط تلفنی تماس داشتم و اونهم بسیار مفصل و طولانی ولی به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن!

و اونقدر لبم هوای لباشو کرده که نگو

آلان شهر محل کارم هستم و مرخصی بعدی حتما می رم دیدنش (قصد خود کشی که ندارم اگه این دلتنگیم بیشتر طول بکشه میمیرم هر چند شما از دست یک بلاگ نویس بی انضباط راحت میشین که گاهی روز در میون و گاه ماه در میون مینویسه!)

مشکل بعدیم اینه که نمی تونم وزنمو کنترل کنم و اونهم تهدید کرده کع اگه چاق بشم ناراحت میشه واسم دعا کنین که عاجز شدم از کنترل وزن و نمی دونم چرا, قبلا اینجوری نبود یعنی هم بیشتر روی خورد و خوراکم کنترل داشتم و هم اینکه خیلی زود نتیجه می گرفتم ولی حالا....

تا بعد ایام  به کامتان باد

 

x
 

 

 

 
دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳

سلام و درود بر دوستان همراه

همانطوری که گفته بودم رفتم شهر ساشا و با هم بودیم ولی وقتی واسه اینکه بیاییم و بنا به قولی که دادم مطلبی مشترک بنویسیم بدست نیومد -آخه هر چه قدر زمان بدست آوردیمو خلوت داشتیم!! به جز اینکه اونو بردم دکتر پوست واسه جوشهاش و اینکه اون منو برد دکتر تا سرمو بخیه بزنه! (حالا چی شد شکست بماند برای بعد) یه ده روزی هم رفتم ولایت خودمون و مثلا در خدمت بابا  مامان بودم ولی بسکه گرفتاری شخصی داشتم فرصت دیدار نبود چه رسد به مطلب نوشتن و بلاگ کاری!

ساشا به من میگه میخواد یه بلاگ دیگه درست کنه و با اینکه حالا امکان دسترسی به اینتر نتو داره این بلاگو کار نمیکنه و نظرش اینه خاطره نویسی زیاد جالب!! نیست (البته من موظفم ادامه بدم تا ایشان از دلدادگی های سابق من کاملا مطلع شوند!!)نظر شما چیه یعنی واقعا سبک این بلاگ معقول و مطلوب نیست؟ فکرشو بکنید این منو سرد نمی کنه؟ این بلاک الان تقریبا یک سال و يکماهش شده!و ساشا دو ماه اول انو کار کرده و بعد من به عنوان کمک  موقت به اون شروع کردم تا اینکه بعد از حل مشکلات خودش ادامه بده اما زمان فترت طولانی شد و من به کار و به خوانندگان علاقمند شدم حال میون شش وبش گیجم!

شما چی میگین؟

 

x
 

 

 

 
یکشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸۳

سلام دوستان

من از لطف دوستان تشکر می کنم و شرمنده از کم کاری هستم چهار شنبه ساشا رو می بينم و شايد يه ياداشت مشترک کار کنيم

پاینده باشيد

x
 

 
L O G O
LOGO">

وضعيت من در ياهو

پيوند ها
pedramp.persianblog.ir


پشتيبان
Persian Blog

  :: هوم .:. آرشيو .:. ايميل ::