سلام دوستان و امید وارم شاد و موفق باشید
در یادداشتی توضیح دادم که مواردی را (دو متن) تهیه کرده بودم تا وقتی که دسترسی به اینترنت دارم روی بلاگ بگذارم ولی متاسفانه در رفت و آمد و سفر گم شد!( یک ضرب المثل میگه المسافر کالمجنون) این موضوع جدا از اینکه برنامه منو به هم زد یعنی چون میدونستم وقت کم میارم واسه همین در سر فرصت پیش بینی کارو کرده بودم و بعد... ؛ باعث سر خوردگی من شد و هم نگرانیم که مبادا توی خونه برادر یا خواهرم باز کنن و متنو بخونند ولی در هر صورت خود کرده را تدبیر نیست!
به سبب فاصله ای که افتاد و بنا به سنتی که دارم بهتر میدونم کمی از حال و روز بنویسم وبعد بپردازم به گذشته ها و چه شروعی زیبا تر از یاد او کردن.......
دو ماهی هست که ندیدمش تقریبا و در این مدت به هم ایمیل میزدیم و تلفنی صحبت میکردیم تا کنکورش زیاد نمونده و داره درس میخونه از سویی هم, اسباب کشی کردند و مشغول تجهیز خونه جدید هست این دو موضوع باعث شده که فکری که ذکرش سعید بود و ذهنی که مشغولیتش فقط و فقط من؛ معطوف سمتی دیگر گردد ولی من که, زنجیری همان زلفم هنوز! احساس دو گانه ای دارم, اگر هنوز همانگونه سودایی و شیدایی و مجنون من بود درسش زیان میدید و از این روی شیوه جدیدیش خرسندم می کنه و از دیگر سو آموخته عشق سوزانش شده ام و هنگامی که میبینم برابر سوز من سازی و مطابق نیازم نازی نیست رنج که نه زجر میکشم .و دردمندانه مترنم که :از دل برود هر آنکه از دیده برفت...
و باز از خود میپرسم پس چرا نه من اینگونه ام و میبینم چون او همواره در نظرم برابر است...
ساشا میگه عزیزم من کنکور دارم درکم کن قبول دارم که کمی سرد شدم ولی من شرایطم خاصه الآن... و من متوجه میشم چی میگه و شرایطشو ممیفهمم ولی درک نه!
و عجیب هم نیست 12 سال پیش که کنکور میدادم و در شرایط امروز اون بودم هم نتونستم موقعیت خاص خودمو درک کنم!!
با خودم می اندیشم علی رغم اینکه گمان دارم در مکتب عشق آموختنی ها را آموخته ام و امروز آبدیده عشقم و نگاهی نو دارم به آن ولی:
آشفته طره جانانه ام هنوز
دست از دلم بدار که دیوانه ام هنوز
در پناه یزدان شادمان باشید
سعید